پالتون

متن مرتبط با «بی پولی و بدبختی» در سایت پالتون نوشته شده است

مشاور حقوقی بی ذوق

  • نیلوبلاگ

    یه زمانی دلم میخواست در توضیحات وبلاگم بنویسم مشاوره حقوقی، اما الان ذوقی واسش ندارم. بعد از یکسال کار در زمینه مشاوره حقوقی و نمایندگی(وکالت) برای ۴۰ پرونده حقوقی و کیفری، میخوام اعلام کنم که برای دوست و رفقای وبلاگم، اونایی که از قبل دنبال میکنن وبلاگمو یا حتی الان یه رهگذری هستن... حاضرم به صورت رایگان مشاوره بدم و در مواردی لایحه تنظیم کنم.در حد علم و دانشی که دارم... ...

    ادامه مطلب
  • بی معنی

  • نیلوبلاگ

    حس عجیبیه، پیج اینستاتو ببندی بعد ۶،۷ سال.این وبلاگ هم دو سه ماه دیگه ۱۰ ساله میشه.همه چی بیش از پیش واسم بی معنی تر شده. بی معنی تر از هرموقع... ...

    ادامه مطلب
  • رسیدن به آرزویی که خوشحالم نکرد

  • نیلوبلاگ

    به آرزویی که ۲،۳ ساله ام بلاخره رسیدم. منظورم آرزوییه که ۲،۳ ساله تو دلم داشتم. اما خوشحال نیستم...دیگه وقتی بهش رسیدم که میشه بگم ذوقی نداشتم. فقط خواستم برسم که حسرتش به دلم نمونه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • با صدای بی صدا...

  • نیلوبلاگ

    خسته تر از قبل خسته تر از همیشه یه مرد بود یه مرد......

    ادامه مطلب
  • پایان کارشناسی حقوق و شروع خدمت

  • نیلوبلاگ

    بلاخره بعد از چهار سال تحصیلِ علم شیرین حقوق(چیزی که از سیزده سالگی آرزوشو داشتم)، به آخرای این دوره تحصیلی رسیدم. به هیچ عنوان احساس ندامت یا پشیمانی ندارم. خوشحالم که این انتخاب رو داشتم. چهار سال به راحتی گذشت. چقدر تجربه و اتفاقات تلخ و شیرینی داشت. دوست و رفیق زیاد پیدا کردم. دوره ی دانشجوییم رو دوست داشتم. هرچند صد در صد دانشجو نبودم. منظورم اینه که تو این چهار سال خیلی بیراهه رفتم و کارهای جدیدی رو شروع کردم که هیچ ربطی به حقوق نداشت. شاید اگه بخوام به چهار سال پیشم یه توصیه بکنم اینه که به چیز دیگه ای فکر نکن و فقط همون رشته ی خودتو بچسب. در کنکور ارشد هم شرکت نکردم و مصمم بودم که خدمت اجباری رو از سر بگذرونم. حالا این امید هست که بتونم امریه ی دادگستری رو بگیرم. اگر اجرایی بشه که خی...

    ادامه مطلب
  • روایت دنیایی بسیار دورتر و عمیق تر و خاص تر

  • نیلوبلاگ

    حتما نباید از کلمه استفاده بشه، جمله ساخت و متنی گذاشت. همه ی اینها هستند که بتونن ارتباط برقرار کنند یا احساسات رو منتقل کنند، توصیف کنند. کلمات و حروف صرفا وسیله هستند. البته غیر از اینها وسایل دیگری هستند که چندسالی هست بیشتر میتونم درکشون کنم. مثل موسیقی!برای اهلش موسیقی میذارم. چرا میگم اهلش؟ چون موسیقی بی کلام هرکسی رو درگیر خودش نمیکنه. نیاز به ادراک دیگه ای داره که شاید یک سری ازش بی بهره باشند. دلم میخواد تو یه پست مفصل از موسیقی بی کلام بنویسم.منم تو وبلاگم موسیقی بی کلام میذارم تا مخاطبینم گوش کنند که یا حس من براشون به اشتراک گذاشته بشه یا شاید حس جدیدی رو تجربه کنند. شاید اون داستان و تصویری که برای من موقع شنیدنش نقش میبنده، برای اونا هم مجسم بشه و نقش ببنده یا شاید چیز متفاوتی...

    ادامه مطلب
  • پیرمرد بی آزار

  • نیلوبلاگ

    از وقتی مادرِ پدرم فوت شد، پدرم به تدریج شکسته تر میشود. دیگر قلدری و جسارت قبل رو ندارد. کمتر چیزی نظر خودش است. البته از وقتی که سنش از پنجاه سال گذشت این روند کند و تدریجی شروع شد. بچه تر که بودم و پدرم جوون تر بود، یه تشر میرفت آدم نفسش حبس میشد، تا مرز خیس کردن خودش میرفت. حرف، حرف بابام بود: الان نرو بیرون. تا این ساعت باید برگردی. درستو بخون. این کارو بکن اون کارو بکن...آرایشگر مشترک من و پدرم یک روز بهم گفت: "بابات تا پارسال موهاش پرپشت بود. اما تو این یکسال هم موهاش ریخت خیلی هم یکم ساکت تر شده. حرصش دادی؟". و من نفهمیدم که پدرم پیرتر و خسته تر میشود. حتی با وجود تمام امر و نهی و سختگیری هاش...بچه تر که بودم و کلاس رزمی میرفتم، می آمد و ساعتها روی پاهایش می ایستاد و تمایاشم میکرد. ا...

    ادامه مطلب
  • 24 شهریور 1401

  • نیلوبلاگ

    شهریور ماه خوبیه. چند سالیه بیشتر فهمیدم که چقدر شهریور بهم سازگاره. چقدر دوسش دارم. اتفاقات خوب زیادی تو این ماه واسم افتاده. حس آرامش بهم میده. نمیدونم چرا! ماه آرومیه... حرفی ندارم. چیزی نیست که بنویسم. امروز رمان تماما مخصوص از عباس معروفی رو شروع کردم. جالب اینکه این کتاب از خود نشر گردون، چاپ آلمان هست. اسم شخصیت اصلی داستان عباسه و تو برلین زندگی میکنه. گهگاه تعبیرات قشنگی به کار برده. اما مثل آثار دیگه اش که تا اینجا خوندم تلخه. غم و درد درونی انسان رو به تصویر میکشه. آقای معروفی! روحت شاد!امروز صبح که متوجه شدم بین شاهین عزیز و محسن نامجو اختلافی پیش اومده حالم گرفته شد. ای کاش هنرمندان ایرانی در خارج از کشور بیشتر متحد میشدند.Jouy Among Worlds / Niklas Paschburgاین موسیقی بی کلام ک...

    ادامه مطلب
  • تو فکر میکنی من اینجا میمیرم؟ اینجا توی این غربت...؟

  • نیلوبلاگ

    صادق چوبک 13 تیر 1377 شمسی در شهر بروکلی آمریکا در گذشت."منیرو روانی پور" در سوگ او مینویسد:" در شهر سیاتل آمریکا، یک نوع ماهی غریبی هست به نام " سالمن " که اندک زمانی بعد از تولد، به اقیانوس میرود تا زندگی کند و چندماهی پیش از مرگ به زادگاه خود برمیگردد؛ برمیگردد تا همانجا که به دنیا آمده بود، بمیرد. حالا میتوانم بگویم که صادق چوبک در آخرین لحظات زندگی، چطور با بهت و حیرت نگاه کرده و پیش از این که خورشید زادگاهش را ببیند، از نفس افتاده. به یاد جمله ی آخر او می افتم؛ این جا توی این غربت...؟"" تو فکر میکنی اینجا'>اینجا میمیرم؟ این جا توی این غربت...؟"حالا صادق چوبک هم نیست که میگفت: وقتی به مرگ فکر میکنم، خوابم نمیبرد. هرشب منتظرم که صبح شود و خورشید را دوباره ببینم. صدای "قدسی" را بشنوم. گاه...

    ادامه مطلب
  • بیشعوری عُستاد در روز های گرم تابستان

  • نیلوبلاگ

    چندین ماه قبل از اتمام ترم ششم، کتاب تجارت اسناد تجاری از آقای دکتر اسکینی رو مطالعه کردم. بعد از اون کتاب آقای دکتر توکلی رو مفصل خوندم. کلمات رو هایلات میکردم و زیر جملات مهم خط میکشیدم. نمیذاشتم نکته ای از دیدم دور بمونه. حالا قبل امتحان تجارته. همه سوال و اشکالات دارند. چون عُستاد(ح.پ) 6 جلسه رو غیبت کرد و حتی یک جلسه جبرانی هم نذاشت. با اینحال من جواب سوالات هم کلاسی هام رو میدم و اشکالاتشون رو برطرف میکنم. نمونه سوالات امتحانی از ترم قبل که با جواب اسکرین شات گرفته شده، رو تصحیح میکنم و ایرادات جواب رو میگم و بهشون گوشزد میکنم که نکته چیه و جواب درست چی هست. برای هیچ امتحانی شاید همچین اعتماد به نفسی نداشتم. موقع امتحان با آرامش سر جلسه نشستم. دیدم که سوالات امتحانی همون سوالات تر...

    ادامه مطلب
  • لاتاری، خدمت، انزوا

  • نیلوبلاگ

    یه موقع هم سال آخر دبیرستان بودیم، عکس گرفتیم برای ثبتنام لاتاری گرین کارت آمریکا اما حالا همون عکسارو میدیم که کارای خدمت و سرباز شدنمون رو درست کنیم.چند روز پیش چنین چیزی یادم اومد. تفاوتیه که نمیدونم چی اسمشو بذارم. این عارضه که ناگهان شماره های زیادی از مخاطبین گوشیتو پاک کنی از جمله یک سری دوستای نزدیکت و دیگه نخوای هیچ ارتباطی باشه، اسمشو چی میذارید؟ دوستان روانشناس؟؟چند ماهی هست که هیچ تمایلی ندارم با کسی ارتباط بگیرم. منزوی شدم. نه اینکه آدما بدن و اعتماد ندارم. لطف زیادی بوده و هست اما گاهی اصلا حوصله ندارم فکمو تکون بدم و صحبت کنم. خشک و مرده شدم. با اینکه سر کلاس ممکنه به نمکی که بقیه میریزن بخندم. اونم بخاطر اینکه تصور و درکم از کمدی بالاست( اینطور فکر میکنم. )دیگه انقدر همه ادای...

    ادامه مطلب
  • مردم به چه امیدی بهت پول بدن؟

  • نیلوبلاگ

    چیزی تا تموم کردن مقطع کارشناسی نمونده. بیشتر از قبل تلاش میکنم. تلاشم اینه که مرور کنم تا مطالب تثبیت بشه و از خاطرم نره. اما متاسفانه هرچی به آخر دانشگاه نزدیک میشیم، هم کلاسی ها و حقوقخوانان هم دوره ایم، سست تر و تنبل تر میشن. استاد هربار که سوال میکنه و  پاسخ صحیحی از دانشجوها دریافت نمیکنه بیشتر نا امید میشه. اکثرا هیچی نمیدونن و عده کمی فقط مطالب ترم پیش رو یادشون هست. اونم بخاطر اینکه برای امتحان زیاد خونده بودن. اکثرا جزوه خوندن. رنگ مواد قانونی و دکترین حقوقی رو ندیدن. اگه کمی بهشون توجه کنم منم مثل اونا میشم. بی انگیزه و سست. مجبورم عکس کارآموزان جدید الورود کانون و مرکز وکلا رو ببینم تا انرژیم بیشتر بشه.تازه میفهمم چرا این همه تحصیل کرده بیکار داریم، چرا این همه میگن مدر...

    ادامه مطلب
  • حقوق جان، رشته ی دلخواه من!

  • نیلوبلاگ

    حقوق جان، رشته ی دلخواه من!تو را با تمام مسامحه های قانونگذار دوست دارم.لغات عربی و کهنه ی در تو، مثل زبان مادری شیرین است و برایم تازگی دارد.حتی با وجود تمام ابهام، اجمال و تعارضت به جان می نشینی.ای کاش کسی تو را بخواند که به تقدست آگاه باشد.چه شد که هرکس هوس دانشگاه به سرش زد، تصمیم گرفت که حقوق بخواند؟من را ببخش زمانیکه دانشجوی راه تو شدم، به اندازه کافی جشن نگرفتم و ذوق و شوق کافی به خرج ندادم!به تو کم توجهی کردم. دقیق نخواندمت و آنطور که باید با تو انس نگرفتم! تو وسیله ستاندن حق و حقوق مردمی، خون و حیثیت و مال افراد را صیانت میکنی اما حالا بازیچه دست طرح تسهیل و بیشعوری جماعتی احمق شده ای.جامعه ای که تو در آن رنگ ببازی خیلی وقت است که مضمحل شده است.تو را باید نجات داد. قبل از اینکه...

    ادامه مطلب
  • ترم یک حقوق و عشق به کاراگاهی

  • نیلوبلاگ

    اوایل ورود به دانشگاه و تحصیل در رشته حقوق، یکی از فانتزی هایی که خیلی تو سرم بود " حرفه کاراگاهی " بود. اونم نه یک کاراگاه خوشحال و خوشرو. بلکه یک کاراگاه کاملا جدی که خیلی به خودش سخت میگیره. اغلب کم حرف، سرد و بی روح اما خیلی پیگیر و خبره. وقتی میدیدم کاراگاه مقام قضائی نداره و فقط دستور میگیره، میخورد تو ذوقم. آخه خودمو مستقل تر از این میدونستم که بازپرس پرونده بخواد بگه چیکار کن چیکار نکن. برای همین آرزو میکردم کاش یک شغلی بود که هم بتونی بازپرس قضائی باشی هم کاراگاه باشی. چون تحقیق و تعقیب جزئی تر و واقعی تر توسط کاراگاه اتفاق میفته تا بازپرس. اصلا امکان داره گاهی وقتا کاراگاه مثل یه نیروی مسلح وارد مکانی بشه و تو سوراخ سمبه های اونجا دنبال قاتل بگرده. اما بازپرس بیشتر تو  دفترش ن...

    ادامه مطلب
  • جمعه هم روز قشنگی است

  • نیلوبلاگ

    عادت مردم این شهر فقط غم زدگیست جمعه هم روز قشنگی است اگر بگذارند......

    ادامه مطلب
  • گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

  • نیلوبلاگ

    گاهی گمان نمیکنی ، ولی خوب میشود        گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشودگاهی بساط عیش خودش جور میشود        گاهی دگر تهیه بدستور میشودگه جور میشود خود آن بی مقدمه            گه با دو صد مقدمه ناجور میشودگاهی هزار دوره دعا بی اجابت است           گاهی نگفته قرعه به نام تو میشودگاهی گدایِ گدایی و بخت باتو یار نیست         گاهی تمام شهر گدایِ تو میشودگاهی برای خنده دلم تنگ میشود              گاهی دلم تراشهxadای از سنگ م...

    ادامه مطلب
  • چه شود هرچه شود

  • نیلوبلاگ

    چه شود' href='/last-search/?q=شود'>شود هر چه شودصاحب قلب بی قرار من تو باشیچه شود هر که ز ما نیسترود تا به ابددار و ندار من تو باشیچه شود هر چه که خواهم شود وچشم تو برق نگاهم شود وخنده ات پشت و پناهم شود واز تو خالی نشود زندگی امچه شود قافله غم رود واز بهشتم جهنم رود ولحظه های پوچ بی هم رود واز تو خالی نشود زندگی امبهترین حال جهان را دارمبا تو پیدا و نهان را دارمهر چه خوشبخت شدن میخواهدمن کنار تو همان را دارمچه شود هر چه که خواهم شود وچشم تو برق نگاهم شود وخنده ات پشت و پناهم شود واز تو خالی نشود زندگی امچه شود قافله غم رود واز بهشتم جهنم رود ولحظه های پوچ بی هم رود واز تو خالی نشود زندگی امبهترین حال جهان را دارمبا تو پیدا و نهان را دارمهر چه خوشبخت شدن میخواهدمن کنار تو همان را دارمبهترین ...

    ادامه مطلب
  • باید گذاشت و گذشت

  • نیلوبلاگ

    بگذارید و بگذرید ببینید و دل مبندید چشم بیندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...

    ادامه مطلب
  • گفتگو با تشنگان امید

  • نیلوبلاگ

    با کسانی که تشنه امید هستند، گفتگو های یاس انگیز گناهی است نابخشودنی. وقتی این عمل از فردی نابخرد صادر میشود، او را به دلیل عدم آگاهی میتوان بخشید، اما اگر شخصی دانا به انجام این گناه مبادرت ورزد بایست...

    ادامه مطلب
  • بر باد رفته هر روز هفته

  • نیلوبلاگ

    بر باد رفته هر روز هفتهاین روزا این حسم از تووم رفته...

    ادامه مطلب