پالتون

متن مرتبط با «من پاییز را دوست دارم» در سایت پالتون نوشته شده است

شعری برای دندان بد شکلِ قدیمی

  • نیلوبلاگ

    شعری برای دندان بد شکلِ قدیمیمن زنی را میشناسم،که مدام پازل میخرد،پازلهای چینی،بلوکه‌های پازل چوبی،پازلهای فلزی،تکه‌هایی که عاقبت در ترتیب خاصی قرار میگیرند.به کمک ریاضیات آنها را حل میکند.همه‌ی پازلها را حل میکند.او در جنوب، نزدیک دریا زندگی میکند.او برای مورچه‌ها شِکر میریزد.او کاملاً به دنیای بهتری معتقد است.موهایش سفید است و به ندرت آنها را شانه میکند.دندانهایش نامرتباند،و لباسهای سرهمی شلِ بیقواره به تن میکند،آن هم روی بدنی که اکثر زنان آرزوی داشتنش را دارند.سالها من را با رفتارهای غیرعاد...

    ادامه مطلب
  • تو فکر میکنی من اینجا میمیرم؟ اینجا توی این غربت...؟

  • نیلوبلاگ

    صادق چوبک 13 تیر 1377 شمسی در شهر بروکلی آمریکا در گذشت."منیرو روانی پور" در سوگ او مینویسد:" در شهر سیاتل آمریکا، یک نوع ماهی غریبی هست به نام " سالمن " که اندک زمانی بعد از تولد، به اقیانوس میرود تا زندگی کند و چندماهی پیش از مرگ به زادگاه خود برمیگردد؛ برمیگردد تا همانجا که به دنیا آمده بود، بمیرد. حالا میتوانم بگویم که صادق چوبک در آخرین لحظات زندگی، چطور با بهت و حیرت نگاه کرده و پیش از این که خورشید زادگاهش را ببیند، از نفس افتاده. به یاد جمله ی آخر او می افتم؛ این جا توی این غربت...؟"" تو فکر میکنی اینجا'>اینجا میمیرم؟ این جا توی این غربت...؟"حالا صادق چوبک هم نیست که میگفت: وقتی به مرگ فکر میکنم، خوابم نمیبرد. هرشب منتظرم که صبح شود و خورشید را دوباره ببینم. صدای "قدسی" را بشنوم. گاه...

    ادامه مطلب
  • حقوق جان، رشته ی دلخواه من!

  • نیلوبلاگ

    حقوق جان، رشته ی دلخواه من!تو را با تمام مسامحه های قانونگذار دوست دارم.لغات عربی و کهنه ی در تو، مثل زبان مادری شیرین است و برایم تازگی دارد.حتی با وجود تمام ابهام، اجمال و تعارضت به جان می نشینی.ای کاش کسی تو را بخواند که به تقدست آگاه باشد.چه شد که هرکس هوس دانشگاه به سرش زد، تصمیم گرفت که حقوق بخواند؟من را ببخش زمانیکه دانشجوی راه تو شدم، به اندازه کافی جشن نگرفتم و ذوق و شوق کافی به خرج ندادم!به تو کم توجهی کردم. دقیق نخواندمت و آنطور که باید با تو انس نگرفتم! تو وسیله ستاندن حق و حقوق مردمی، خون و حیثیت و مال افراد را صیانت میکنی اما حالا بازیچه دست طرح تسهیل و بیشعوری جماعتی احمق شده ای.جامعه ای که تو در آن رنگ ببازی خیلی وقت است که مضمحل شده است.تو را باید نجات داد. قبل از اینکه...

    ادامه مطلب
  • ترم یک حقوق و عشق به کاراگاهی

  • نیلوبلاگ

    اوایل ورود به دانشگاه و تحصیل در رشته حقوق، یکی از فانتزی هایی که خیلی تو سرم بود " حرفه کاراگاهی " بود. اونم نه یک کاراگاه خوشحال و خوشرو. بلکه یک کاراگاه کاملا جدی که خیلی به خودش سخت میگیره. اغلب کم حرف، سرد و بی روح اما خیلی پیگیر و خبره. وقتی میدیدم کاراگاه مقام قضائی نداره و فقط دستور میگیره، میخورد تو ذوقم. آخه خودمو مستقل تر از این میدونستم که بازپرس پرونده بخواد بگه چیکار کن چیکار نکن. برای همین آرزو میکردم کاش یک شغلی بود که هم بتونی بازپرس قضائی باشی هم کاراگاه باشی. چون تحقیق و تعقیب جزئی تر و واقعی تر توسط کاراگاه اتفاق میفته تا بازپرس. اصلا امکان داره گاهی وقتا کاراگاه مثل یه نیروی مسلح وارد مکانی بشه و تو سوراخ سمبه های اونجا دنبال قاتل بگرده. اما بازپرس بیشتر تو  دفترش ن...

    ادامه مطلب
  • من در گذشته

  • نیلوبلاگ

    من در گذشته زمانی پسر و دختر، بوته، پرنده و ماهی آرام دریا بودم....

    ادامه مطلب
  • یاور همیشه مومن

  • نیلوبلاگ

    ای به داد ِ من رسیدهتو روزای ِ خود شکستنای چراغ ِ مهربونیتو شبای ِ وحشت ِ منای تبلور ِ حقیقتتوی ِ لحظه های ِ تردیدتو منو از شب گرفتیتو منو دادی به خورشیداگه باشی یا نباشیبرای ِ من تکیه گاهیبرای ِ من ک...

    ادامه مطلب
  • صبح که خانه را ترک میکنم...

  • نیلوبلاگ

    صبح که خانه را ترک میکنم جوانم و شب پیر به خانه باز میگردم.با اندوهی هزارساله، چهاردیواری خانه ام، آرام و صبور،پذیرای پیرمردی است که سحرگاهان جوان بر میخزد!Download...

    ادامه مطلب
  • فرصتِ من از تاریخ، سهمم از جهانم بود

  • نیلوبلاگ

    فرصتِ من از تاریخ، سهمم از جهانم بوددختری که با گریه توی بازوانم بودپهلوان تو ماندم گرچه دیو بسیار استآنچه از لبت خواندم کلّ هفتخوانم بوداز سکوت ترسیدم، در سقوط رقصیدمنوش گفتی و دیدم: سم در استکانم ب...

    ادامه مطلب
  • پـونـز - ترامادول

  • نیلوبلاگ

    Download حالم این روزا حالِ خوبی نیست مثل حالِ عقاب، بیپرواز شکلِ حالِ «ژوکوند» بیلبخند مثل احوالِ تار بی«شهناز» **** دود میشه کلمبیا هر روز بینِ نخهای پاکتِ کِنتم سقط میu200eشه ترانهای ه...

    ادامه مطلب
  • دوران جهان بی می و ساقی هیچ است

  • نیلوبلاگ

    دوران جهان بی می و ساقی هیچ است بــی زمــزمــهٔ نـــایِ عــراقــی هـیــچ اســت هـر چـنـــد در احــوال جـهــان مــینگــرم حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است ...

    ادامه مطلب
  • پیراهنم را اتو میزنم

  • نیلوبلاگ

      پیراهنم   را اتو می زنم کفش ها را دستمال می کشم زندگی اما مرتب نمیشود … ...

    ادامه مطلب
  • او خود در بند من است

  • نیلوبلاگ

    و گفت: بیزارم از آن خدای که به طاعت من از من خشنود شود و به معصیت من از من خشم گیرد پس او خود در بند من است تا من چه کنم......

    ادامه مطلب
  • جمعه ات را خودت بساز

  • نیلوبلاگ

    " وبلاگ جمعه کلمه " ات را وابسته به هيچ بنى بشرى نكن وبلاگ خودت کلمه وبلاگ بساز کلمه ش! تمام آنهايى كه وبلاگ جمعه کلمه هايشان بوى كسلى ميدهد منتظر كسى مانده اند، كه براى هميشه قالشان گذاشته...! Jome...

    ادامه مطلب
  • برای من دیگر بس است...

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواهد زندگیم را مانند بسته ای در دست کس وبلاگ دیگر کلمه ی بگذارم و بگویم: بیا، وبلاگ برای کلمه من وبلاگ دیگر کلمه بس است، حالا تو فکرش را بکن … اما ممکن نیست! با دست خودمان زندگی را وبلاگ برای کلمه خود خراب کرده ایم. هر روز صبح که بیدار می شویم سنگینی این زندگی لعنتی روی ما وجود دارد و باز باید فکر کرد......

    ادامه مطلب
  • تجربه هایم را به شما می گویم!

  • نیلوبلاگ

    پزشک ها، کشیش ها، قاضی ها و افسرها طوری انسان را می شناسند که انگار خودشان او را ساخته اند. فقط مسئله این است که وقتی جوان بودم، این جور چیزها خیلی عذابم می دادند. خب خانواده ام حرفه ای نبودند. بلاخره...

    ادامه مطلب
  • خلال آخر کبریت را...

  • نیلوبلاگ

    ﺧﻼﻝ ِ ﺁﺧﺮ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺭﺍ ...ﺑﺎﺩ!ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺳﯿﮕﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﻢﻣﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻧﺪﻩ ... ...

    ادامه مطلب
  • حکیمان را بها کمتر نهادند

  • نیلوبلاگ

    حـکیـمـان را بهــا کمـتــر نهــادنــد به نــادان جـلوه مستانـه دادنـد چه خوش بختی، چه خرم روزگاری در سلطان به درویشی گشادند ...

    ادامه مطلب
  • من اگه سیگار هم بودم

  • نیلوبلاگ

    من اگه سیگار هم بودم، همون نخی میشدم که اشتباهی از ته روشن میشه....

    ادامه مطلب
  • ویرانگر هدایتگر

  • نیلوبلاگ

    اشرف مخلوقات از تنهایی گریزان است چرا که میداند این ویرانگر هدایتگر قرار است تمام باورهایش را زیر سوال ببرد. گاهی دوست دارد فارغ از این جهان لحظه ای در سکوت بماند اما بعد از مدتی نمی تواند تحمل کند به طور ناگهانی نفسش پس میزند حس میکند تمام رشته هایی که او را به زندگی متصل کرده گسیخته میشوند. برای همین است که از زیر سایه ی تنهایی در میرود. صادق هدایت ، کافکا و بسیاری از آنها طعم لذیذ تنهایی را چشیدهاند میدانند که تنهایی قدرتی دارد که هرکسی تاب تحمل آن را ندارد. آنها رنگ و لعاب هایی که زندگی برای فریب انسان دارد را پس زده و حقیقت را یافته اند ! نا امیدی ، تاریکی... برای همین است که به آنها روان گسیخته یا بدبینی را نسبت میدهند اما همه ما میدانیم که پشت رنگ های زیبای زندگی حقیقتی انکارنشدنی پ...

    ادامه مطلب
  • چرا مهر خموشی از لب گفتار بردارم؟

  • نیلوبلاگ

    به خدمت بنده از آزادمردان زود می گردد ایاز از حسن خدمت عاقبت محمود می گردد به عشق آویز، دل را از هوس گر پاک می خواهی که از آتش زر مغشوش خالص زود می گردد به دریا می رسد ابر بهار از قطره افشانی زیان مایه داران مروت سود می گردد نماند دست ارباب کرم در آستین هرگز که در جیب کریمان زر چو گل موجود می گردد چرا مهر خموشی از لب گفتار بردارم؟ که روشن خانه ام زین روزن مسدود می گردد به پیغامی مرا دریاب اگر مکتوب نفرستی که بلبل در قفس از بوی گل خشنود می گردد سرایت می کند در بیگناهان خشم جباران زمین را می درد شیری که خشم آلود می گردد زقتل عاشقان رنگین نشد مژگان خونریزش که بی آب است هر تیغی که خون آلود می گردد گرامی دار صائب سینه چاکان محبت را کز این محراب هر...

    ادامه مطلب